هیچ خوابی آنقدر عمیق نیست که من

💎هیچ خوابی آنقدر عمیق نیست که من

صدایت را در آن نشنوم.

حالا دوباره شب های سفید متعلق به من هستند.

بی‌خوابی

بی‌خوابی شجاعانه‌ای تا سپیده دم.


باریکه ای از شن ام که عمرم

چیزی میان آوار و تپه ای شنی بوده است

باران تابستانی بر زندگیم می بارد

بر من، بر زندگیم که از من می گریزد، مرا دنبال می کند

و در روز آغازِ خود پایان خواهد یافت


ای لحظه ی گرانسنگ! تو را می بینم

در میان پرده ی لرزان مه

آنجا که دیگر نیازی به گذر از آستان های بلند و پرتکاپوی دروازه ای ندارم

و تا زمانی که تنها دری

باز و باز بسته می شود

زنده خواهم بود.


کرکس

گرسنگیِ خویش را می کشد،

میان آسمان ِ

جمجمه ام در تمام آسمان و زمین


در هجوم به لاشه های به پشت افتاده

که دمی بعد باید برای زندگی برخیزند و گامی بردارند


مسخره ی پاره تنی که شاید هنگامی به کار آید

که از گرسنگی ِ کرکس، آسمان و زمین همچون لاشه ای شده باشند


دوست دارم عشقم بمیرد

در گورستان باران بگیرد

و در کوچه هایی که گام برمی دارم،

ببارد

همان عشق گریانی که گمان می کرد مرا دوست دارد.


ساموئل بکت