هوش شنوا|داستان های کوتاه،پندآموز و داستان های صوتی

هوش شنوا

هوش شنوا مرجعی از داستان های کوتاه،پند آموز،کودکانه و دارای داستان های صوتی

دنبال چی میگردی؟ دنبال چی میگردی؟
تمامی حقوق برای سایت هوش شنوا محفوظ است،2019-2040 ©
داستان آدم ربایی
داستان آدم ربایی
مطالعه:پنچ دقیقه

ساعت سه و نیم بعد از ظهر و سر تقاطع میدان بله‌ور بود. آفتاب برای یک لحظه جلوی دید مرا گرفت. در آخرین لحظه آن مرد را دیدم. با گام‌های بلند از خیابان رد می‌شد. دو متر هم با من فاصله نداشت. باد از میان موهایش عبور می‌کرد. قدم‌هایش سبک بود. شلوار سبزش روی پاهای لاغر او تکان می‌خورد. نمی‌توانستم صورتش را ببینم. همه چیز به سرعت گذشت. زنگ را محکم فشار دادم. حتی برنگشت. قلبم ایستاد و بعد نامنظم و با صدای بلند به تپش خود ادامه داد. محتاط‌تر از همیشه "هشت" را به ایستگاه بردم و به آرامی آن را متوقف کردم.
از آینه به پشت سر نگاه کردم. منتظر بودم. چراغ راهنما چشمک می‌زد. به آن توجهی نکردم. همین تازگی نامه یکی از این خوانندگان در روزنامه صبح منتشر شد. فردی به نام و. ای. از شهر ز. (پس از کجا؟) ناراحت بود که تراموا درست لحظه‌ای قبل از رسیدن او، حرکت کرده است. آنهم نه برای اولین مرتبه! آدم فکر می‌کند که رانندگان ترامواها این کار را از روی عمد و به دلیل لذت‌های سادیستی خود انجام می‌دهند. و. ای. عزیز، البته این موضوع صحت ندارد و اگر شما امروز اینجا بودید، حتما اتهام خود را پس می‌گرفتید.
بیهوده مدت زیادی در ایستگاه منتظر ماندم. تا چشم های بنفش «نه» را پشت سرم دیدم. با اکراه تراموا را به حرکت در آوردم. آرام حرکت می‌کردم. کاملا آرام. ناگهان دوباره او را دیدم
نفس زنان و آشفته از راهروی میان صندلی‌ها به طرف من می‌آمد. در آینه پشت سر، به چشم‌های او نگاه کردم.
پشت یک عینک مضحک کوچک پنهان بودند. زیاد جوان نبود و خیلی لاغر بود. چندین لوله مقوایی زیر بغل داشت. ناشیانه به طرف یک صندلی خالی رفت. به زحمت روی یکی از آخرین صندلی‌های خالی نزدیک راننده نشست و از دید من پنهان شد. نگاهم را به جلو دوختم و با کمال وحشت متوجه شدم که نزدیک بود میدان بروکلین را رد کنم. به شدت ترمز کردم. مسافران تكان خوردند، به طرف یکدیگر پرت شدند و مثل همیشه غرولند کردند. اینها چه انتظاری دارند؟ آیا گمان می‌کنند که من چیزی نمی‌شنوم؟ سینه‌ام را صاف کردم و مؤدبانه از پشت بلندگو معذرت خواستم. صدای غرولند مسافران آهسته‌تر نشد. هنوز بسیاری از مردم عادت ندارند که یک زن پشت تراموا بنشیند و آن را براند. بعد از مدتی می‌توان در خواب هم رانندگی کرد. مثل یک دستگاه اتومات دقیق است. می‌توان حین رانندگی، به چیزهای دیگر فکر کرد.
نگاهی از پنجره به بیرون انداختم. نه، او پیاده نشده بود. به علاوه حتما از دری که پشت سر من قرار داشت، پیاده می‌شد و من او را می‌دیدم. به این آسانی از دست من خلاصی ندارد... نفس عمیقی کشیدم و مثل روز اول، کاملا روی مسیری که پیش رو داشتم، تمرکز کردم.
کوشش کردم تا ایستگاه بعدی، به روبه روی خود نگاه کنم و روی ریل تمرکز کنم. اما درست در همان لحظه که تراموا را نگه داشتم، کسی به شیشه زد. برگشتم. خودش بود. با تردید نگاهم می‌کرد. عینکش را جابه جا کرد.
می‌بخشید، من می‌خواهم به لوخرگوتا بروم. درست سوار شده‌ام؟
صدایی آرام و لحنی مؤدب داشت. با لهجه غلیظی صحبت می‌کرد. یک غریبه. کسی که روزی از اینجا خواهد رفت. کسی که یک روز دیگر در اینجا نخواهد بود. اشتباه سوار شده بود. کاملا اشتباه می‌توانستم این را به او بگویم و بعد پیاده می‌شد، در انتظار تراموای شماره دو به مقصد لوخرگوت. می‌ماند و بلافاصله هم مرا فراموش می‌کرد. از خود پرسیدم که حالا پشت تراموای شماره دو چه کسی نشسته است. همکارم آنه ماری با موهای بلند و تیره؟ موجی از حسادت وجودم را فرا گرفت. حس کردم که سرخ شده‌ام. به راندن ادامه دادم، کمی به طرف او برگشتم و لبخند زدم. مصمم، دندان‌های کوچک خود را به او نشان دادم. درست سوار شده‌اید. به موقع خبرتان می‌کنم.
متشکرم. بسیار متشکرم.
مجددا نشست. این بار روی آخرین صندلی، درست پشت سر من. از ورای شیشه، حضورش را پشت سر خود حس می‌کردم. فارغ بال به سمت میدان پاراده "راندم. دست‌هایم سرد بود، ولی قلبم به شدت می‌تپید. پیشانی‌ام گر گرفته بود و قطره‌های عرق روی آن جمع شده بود. زیر لب گفتم، چه می‌کنی؟ دیوانه شده‌ای؟
بالاخره نفس عمیقی کشیدم. پوزخندی زدم. شانس آوردم که یکی از این افراد بازنشسته که تفریحشان تراموا سوار شدن است و همه چیز را بهتر از همه می‌دانند، دخالت نکرد.
اما دوشیزه خانم، درست نیست، این آقا برای رفتن به لوخر گوت باید...
و غیره.
بسیار خوب، من دیوانه هستم. دو سال است که در این اتاقک می‌نشینم.


تنهایی یک راننده تراموا حد و مرزی ندارد. آدم بدون اینکه کلمه‌ای با کسی حرف بزند، شیفت‌های متعدد را پشت سر می‌گذارد و در هر ایستگاه از این متعجب می‌شود که صدایش هنوز در می‌آید. در پایان خط، یک بسته شکلات برای خود می‌خرد، فقط برای اینکه با خانم فروشنده در کیوسک صحبت کند و در عرض مدت کوتاهی چاق و خپل می‌شود. اجازه می‌دهد مسافران سرش داد بزنند، چون تند یا آهسته رانده است. زنان خانه‌دار روزنامه‌های پراکنده در تراموا را جمع می‌کنند و آنها را تا کرده به اتاقک راننده می‌آورند. در عین حال گله می‌کنند، گویی تراموا اتاق نشیمن من است. اگر نوجوانان متوجه حرف‌هایم نشوند با معنایی زشت در آن بیابند که فقط آنها متوجه می‌شوند، شروع به جیغ و داد می‌کنند. گاهی پیرزنی هنگام خروج از در، تشکر می‌کند و آدم دلش می‌خواهد دستش را ببوسد. باید صبح‌های خیلی زود یا تا دیروقت کار کرد و گاهی هم شیفت آدم با همکارش عوض می‌شود و سه ساعت زودتر از موعد به خانه می‌رسد. همه چنین روزهایی دارند. در مورد من خانم هس، معلم دخترم بود. وقتی وارد شدم، روی موکت اتاق نشیمن، شوهرم را در آغوش داشت. من خسته و عرق کرده با این یونیفورم وحشتناکی که برایم تنگ شده بود، در آستانه در ایستادم و دچار سکسکه شدم. نتوانستم چیزی بگویم. حتی وقتی هنگام طلاق، چیزی نصیبم نشد و ماریانه هم تصمیم گرفت نزد پدر خود بماند، متعجب نشدم. البته خانم هس هم در این زمان حامله بود. دست کم توانستم آپارتمان را نگه دارم. اول از هر کار، موکت را عوض کردم.
به آرامی حرکت کردم و از زیر چشم نگاهی به مسافر خود انداختم. کمی قوز کرده بود و لوله‌های مقوایی را با دست‌هایش نگه داشته بود. از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. نگاهش جست‌وجو گرانه به ساختمان‌ها بود.
آهسته در میکروفون گفتم، میدان پاراده. نوعی ابراز عشق بود. سرش را بلند کرد و کج نگه داشت. متوجه شده بود.
این لحظه سپری شد، چون باید سپری می‌شد. هیجان زده در فکر فرو رفتم. تا ابد که نمی‌توانستم آنجا بایستم. مردد بودم و لب زیرین خود را می‌جویدم. بعد ناخود آگاه خندیدم. می‌توانستم او را بربایم. احمق‌های دیگر را بیرون کنم. با او در شهر بگردم. در امتداد تمام خط آهن. طبعا درها هم بسته می‌ماندند. سر پیچ‌ها کمی تند که وقتی بالاخره در یکی از این مکان‌های آرام و در سایه که کسی مزاحم آدم نمی‌شود... نگه داشتم، نفسش بند آمده باشد. اما چنین جاهایی در امتداد خط آهن زوریخ پیدا نمی‌شود. البته که نه.
به آرامی سر خود را تکان دادم و کاملا آهسته حرکت کردم. حالا که شروع کرده بودم، می‌توانستم او را به لوخرگوت ببرم. بعد از مدتی جای اینکه طبق برنامه مستقیم بروم، آماده پیچیدن به سمت راست بودم. تمام سرم، نور بود. احساس می‌کردم که شفاف و سرد هستم. برای یک لحظه احساس کردم که یک فرشته هستم. سر تقاطع، سرعتم زیادتر از حد بود. چرخهای فلزی سرزنش بار صدا کردند.
پشت سرم صدای ناله یک صدای مسافران را شنیدم. نفس همه در سینه حبس شده بود. ناگهان همه چیز آهسته شد. واگن سنگین، وسط تقاطع ناله کنان از روی ریل ها بلند شد و به پهلو افتاد. دهان‌های باز عابرین را از پنجره دیدم. واگن به پهلو افتاد، صدا کرد، فلزش سوت کشید و جرقه زد. بعد همه چیز سیاه شد.
صدای آژیر آمبولانس را شنیدم. صدای جیغ‌هایی را در اطراف خودم شنیدم. صدای ناله‌ای را شنیدم که متعلق به خودم بود. در صندلی خود گیر کرده بودم و نمی‌توانستم حرکت کنم. درد نداشتم. فکری در ذهنم نبود.
دستی روی شانه‌ام قرار گرفت. گوش‌هایم را نوازش کرد. چهره‌ای به آرامی در میدان دید من قرار گرفت. بالای سرم بود. چشم‌های تیره و نگاهی نگران داشت. عینک ظریفی روی گوشش تاب می‌خورد. خودش بود!
آرام گفت، حالتان خوب است؟ همه چیز مرتب است؟ چشم‌ها را بستم و مجددا باز کردم. دست‌هایش هنوز روی شانه‌هایم بود.
لبخند زد. نمی‌توانستم چشم از او بردارم. گفت، اسم من هنری است و میل دارم با شما آشنا شوم.


نویسنده: میلنا موزر



ارسال شده در:
2020-08-05



اطلاعات
ادمین: یه عاشق قصه یه دیونه نویسندگی و غرق در نوشتار و نوشتار
b3a28c53