هوش شنوا|داستان های کوتاه،پندآموز و داستان های صوتی

هوش شنوا

هوش شنوا مرجعی از داستان های کوتاه،پند آموز،کودکانه و دارای داستان های صوتی

دنبال چی میگردی؟ دنبال چی میگردی؟
تمامی حقوق برای سایت هوش شنوا محفوظ است،2019-2040 ©
زرنگی زیادی
زرنگی زیادی
مطالعه:پنچ دقیقه

قطاری که مسافرین را از حومه‌ی استانبول به شهر می‌آورد در ایستگاه ( اسکله حیدر پاشا) توقف کرد. 

تمام کوچه‌ها و حتی راهروهای قطار پر از مسافر بود مرد چاقی که جزء مسافرین بود با فعالیت و تلاش زیادی که از قد و قواره‌ی او بعید بود در حالیکه از سر و کول همسفرهایش بالا می‌رفت و راهش را باز می‌کرد خودش را به یکی از در‌های خروجی قطار رسانید و مثل توپی از پله‌ها پائین غلتید و با سرعت به طرف پله‌ها دوید و قبل از همه خودش را به محوطه اسکله رسانید. کنار اسکله یک کشتی که می‌بایست مسافرین ترن را از این ساحل به ساحل روبرو برساند پهلو گرفته بود. 

توی اسکله چهار سالن انتظار برای مسافرین کشتی ساخته‌اند. درب تمام سالن‌ها را یک دفعه باز نمی‌کنند. 

وقتی سالن اول پر شد درب سالن دوم و بعد هم سومی و چهارمی را باز می‌کنند. 

مرد چاق مثل فرفره میان این چهار درب می‌چرخید می‌خواست اولین دربی که باز می‌شود به‌چپد تو . . . 

یکی از درب‌ها باز شد مرد چاق اولین مسافری بود که با لگد کردن پای مسافرین و تنه زدن به این و آن و عذرخواهی کنان وارد سالن شد. وقتی آخرین مسافرین کشتی که از ساحل روبرو آمده بودند پیاده شدند و کشتی کاملا" خالی شد. مامورین اسکله به مسافرین جدید راه دادند که سوار کشتی بشوند . . . 

مرد چاق با سرعت به طرف پلکان کشتی دوید و باز هم اولین مسافری بود که وارد کشتی شد... و خودش را به عرشه جلوئی رساند! 

مدتی اطرافش را نگاه کرد می‌خواست به ببیند کدام سمت آفتاب‌گیر است بقیه مسافرین بتدریج وارد کشتی شدند و هر کدام محلی را برای نشستن خود انتخاب کردند، اما مرد چاق هنوز محل دلخواهش را پیدا نکرده و مرتب این طرف و آن طرف می‌رفت. 

برای پیدا کردن جای مناسبی به طرف عرشه کشتی رفت، اما آنجا سقف نداشت و اشعه تند آفتاب مسافرین را ناراحت می‌کرد او به طرف سالن کشتی رفت . . . آنجا یک نیمکت خالی پیدا کرد. اما این نیمکت بر خلاف حرکت کشتی بود و حال مسافر بهم می‌خورد! با سرعت به طرف سالن پائینی دوید . . . چشمش به یک صندلی خالی افتاد به طرف صندلی خیز برداشت. اما قبل از اینکه به صندلی برسد مسافری که کنار صندلی ایستاده بود روی آن نشست. 

بسرعت از پله‌ها بالا رفت و به طرف سالن لوکس دوید، آنجا هم کاملا " پر شده بود، به طرف سالن درجه ۲ دوید اما آنجا هم جای خالی گیر نمی‌آمد ! . . .  به سالن زیر زمینی دوید! آنجا هم پر شده بود . . . دوباره خودش را به عرشه رساند!  اما از صندلی خالی خبری نبود! . . . 

مرد چاق از نشستن چشم پوشیده بود، فقط دلش می‌خواست جای نسبتا" راحتی پیدا کند به ایستد 

بار دیگر به تمام سالن‌ها سر کشید . . . به عرشه 

رفت به همه جا سر زد اما از جای خالی حتی برای ایستادن اثری نبود! 

راست گفتن زرنگی زیادی باعت جونمرگی میشه.



نویسنده: عزیز نسین



ارسال شده در:
2020-07-09



اطلاعات
ادمین: یه عاشق قصه یه دیونه نویسندگی و غرق در نوشتار و نوشتار
b3a28c53