هوش شنوا|داستان های کوتاه،پندآموز و داستان های صوتی

هوش شنوا

هوش شنوا مرجعی از داستان های کوتاه،پند آموز،کودکانه و دارای داستان های صوتی

دنبال چی میگردی؟ دنبال چی میگردی؟
تمامی حقوق برای سایت هوش شنوا محفوظ است،2019-2040 ©
هزار و یک هوس یا شبِ وحشت‌ بار
هزار و یک هوس یا شبِ وحشت‌ بار
مطالعه:پنچ دقیقه

برج یک‌صدو چهل و شش راهب مقدس زنگ نیمه شب را نواخت. من بر خود لرزیدم. وقت‌اش رسیده بود. بی‌اختیار و با دست لرزان دست تئودور را گرفتم و با او به خیابان رفتم. آسمان سیاه بود، به سیاهی‌یِ مرکبِ چاپ. همه جا تاریک بود، هم چون داخل کلاهی که بر سر است. شب تیره چون روز است در پوست گردو. بالاپوشی بر خود پوشاندیم و راه افتادیم. باد شدید تا مغز استخوان می‌خلید و می‌گذشت. باد و برف. این برادران نمناک سخت بر چهره‌مان می‌کوفتند. آذرخش به رغم زمستان از همه سو آسمان را شیار می‌کرد. تندر، هم گام هراس‌افزا و پرشکوه آذرخش زیبای هم چون مژه بر هم زدن چشمان آبی, و تیزتک چون گذر اندیشه، لرزشی رعب آور بر فضا افگنده بود. گوش‌های تئودور از برق می‌درخشید. چراغ‌های المای مقدس بر فراز سرمان چشمک می‌زد. به بالا نگریستم و بر خود لرزیدم. کی‌ست آن که در برابر شکوه طبیعت بر خود نلرزد؟ چند شهاب پرفروغ بر آسمان در پرواز بود. شمردن‌شان را آغاز کردم و تا بیست و هشت رسیدم. به تئودور که نشانشان دادم، رنگ پریده هم چون تندیسی از مرمر کارار، زیر لب گفت: نشان خوبی نیست!»

باد می‌نالید و زوزه می‌کشید و شیون می‌کرد... ناله‌ی باد نالیدن وجدانی است غرقه در جنایات بسیار. در کنارمان خانه‌یی هشت اشکوبه با غرشی رعدآسا فرو ریخت و آتش گرفت. صدای ناله‌هایی را که از آن جا می‌آمد می‌شنیدم. ولی آن را که خود صدها سرای سوزان در سینه دارد از یک خانه‌ی آتش گرفته چه باک؟ جایی در فضا صدای غم گرفته و آرام و یکنواخت ناقوسی برخاست. انقلابی جوی به پا بود، پنداری نیروهایی ناشناخته بر هم آهنگی‌یِ وهم انگیز کائنات کار می‌کردند. کیستند این نیروها، چیستند؟ آیا چیستی‌شان روزی بر انسان آشکار خواهد شد؟

چه آرزوی خوفناک و جسورانه‌یی!!!

کشه‌ای *۲ را صدا زدیم، سوار شدیم و به سرعت به راه افتادیم. کشه خود باد را برادر است. به سرعت می‌راندیم، چنان چون اندیشه‌یی بی‌پروا در پیچ و خم پر رمزو راز مغز. کیسه‌یی پول زر در کف کشه گذاشتم. زر به یاری‌یِ تازیانه آمد تا تندی‌یِ گام‌های اسب را دوچندان کند. تئودور نالید که:

؟آنتونیو، مرا به کجا میبری؟ نگاهی شرارت بار داری ... در چشمان سیاه‌ات درخشش دوزخ می‌بینم... ترس دارم ...

ترسوی بینوا! به سکوت‌ام ادامه دادم. این او را دوست می‌داشت و او به این دل باخته بود ... پس من که او را از جان خود بیشتر دوست می‌دارم باید این را بکشم. او را دوست می‌دارم و از این بیزار‌ام. این باید در چنین شب وحشت باری بمیرد و با مرگ خویش تاوان عشق‌اش را بپردازد. در سراپای وجودم عشق و کین می‌جوشید. این در طبیعت ثانويی من شده بود. این دو خواهر با همزیستی در یک کالبد هستی را به تاراج می‌دهند: آری، اینان تاراج گران روح اند.

کالسکه که به هدف رسید به کشه گفتم: ایست

من و تئودور پیاده شدیم. ماه از پشت ابرهای سیاه با نگاهی سرد نظاره‌مان می‌کرد. ماه نظاره‌گر بی‌احساس و خاموش لحظه‌های شیرین عشق و کین است. اینک او بایستی شاهد مرگ یکی از ما باشد. روبه روی مان ورطه‌یی بود، پرتگاهی پرت و بی‌بن هم چون بشکه‌ای دختران بزه کار دانای بر لبه‌ی دهانه‌ی آتش‌فشانی خاموش ایستاده بودیم. افسانه‌های خوف ناکی در باره‌ی این آتش‌فشان در میان مردم جاری است. با حرکتی که به زانوی‌ام دادم تئودور در آن پرتگاه مخوف به پرواز در آمد. دهانه‌ی آتشفشان دهان زمین است.

- لعنتی!! این بود پاسخ تئودور به لعنتی که فرستادم. چه تصویر باعظمت و شکوهمند و آموزنده‌یی شوهری نیرومند که دشمن خود را به خاطر چشمان زیبای زنی در دهانه‌ی آتش‌فشان سرنگون می‌کند! افسوس که جای گدازه خالی است و اما کُشه. کُشه مجسمه‌یی است از جهالت که دست تقدیر ساخته است. نابود باد کهنه پرستی؟ کشه هم به دنبال تئودور روانه شد. احساس کردم که در سینه‌ام جز عشق نمانده است. چهره بر زمین نهاده از فرط هیجان گریستم. اشک هیجان محصول عکس العملی است که از اعماق قلب عاشق مایه می‌گیرد. اسب‌ها شیهه‌ی شادمانه‌یی سر دادند. انسان نبودن چه مرارتی است. از زنده‌گی‌یِ حیوانی‌یِ پر رنج آزادشان کردم. کشتم‌شان! مرگ, هم زنجیر است هم آزادی از زنجیر.

به مهمان خانه‌ی «اسب آبيى بنفش» رفتم و پنج جام شراب ناب نوشیدم.

سه ساعت پس از قتل بر در خانه‌اش ایستاده بودم. دشنه، این دوست مرگ، از روی جنازه‌ها راه رسیدن من به آستانه‌ی او را گشوده بود. گوش ایستادم. نخفته بود. آرزویی داشت. گوش فرا دادم. ساکت بود. سکوت‌اش چهار ساعت ادامه یافت. برای عاشق چهار ساعت چهار قرن نوزدهم است. بالاخره خدمت کار را صدا کرد. او از کنار من گذشت. نگاهی دوزخی بر او افکندم. متوجه نگاه ام که شد عقل‌اش زایل گشت. من هم کشتم‌اش. مردن بس بهتر از زنده‌گی‌یِ عاری از عقل است.

او فریاد زد:

_ أنت! تئودور چرا نمی‌آید؟ دل‌ام را غم گرفته است. دل‌ام گواهی‌یِ بدی می‌دهد. آهای آنت! برو دنبال‌اش. حتما الآن با آن آنتونیوی خدانشناس نکره مشغول عیاشی است!... خدای من، که را میبینم؟ آنتونیوا

به سوی او رفتم. رنگ‌اش پرید... از وحشت فریاد کشید: « دور شوید!» و خطوط زیبا و نجیب چهره‌اش از وحشت دیگرگون شد. نگاه‌اش کردم. نگاه شمشیر روح است. لرزه بر اندام‌اش افتاد. در نگاه‌ام همه چیز را خوانده بود: هم مرگ تئودور را، هم آن اشتیاق شیطانی را، هم هزار آرزوی انساني را ... جبروتی داشتم. برق در چشمان‌ام می‌درخشید. موهای‌ام راست ایستاده بود. در برابر خود دیوی می‌دید با کالبد زمینی. می‌دیدم که دارد عاشق‌ام می‌شود. چهار ساعت در سکوتی مرگبار به تبادل نگاه گذشت. رعد که غرید خود را به سینه‌ام آویخت. سینه‌ی مرد باروی قلعه‌ی زن است. او را در آغوش خویش فشردم. هر دو فریاد زدیم. استخوان‌های اش به صدا در آمد. جریان برق از پیکرهامان گذر کرد. بوسه‌یی آتشین و...

در وجود من دیو را یافت و عاشق‌اش شد. دل‌ام می‌خواست که در وجودم فرشته می‌یافت و عاشق‌اش می‌شد. گفتم:  یک و نیم میلیون فرانک به فقرا خواهم بخشید؛

و او در وجودم فرشته را یافت و عاشق‌اش شد و گریست. من هم گریستم. چه اشکهایی!!!

یک ماه بعد در کلیسای سن تيتا و گورتزیا ازدواج باشکوهی برپا شد. من با او ازدواج کردم. او هم با من ازدواج کرد و از من خواست تا دشمنان خویش را که قبلا کشته بودم ببخشم. من هم بخشیدم. همراه زن جوان‌ام به آمریکا رفتم. زن جوان عاشق همسر خود فرشته‌یی بود در جنگل‌های بکر آمریکا، فرشته‌یی که شیر و ببر در برابرش زانو میزدند. من ببری جوان بودم. سه سال پس از ازدواج‌مان سام پیر برای ما پسرکی موو زوزي آورد. پسرک بیش از آن که شبیه من باشد به مادرش می‌مانست. این امر خشم مرا برانگیخت. دیشب دومین پسرمان تولد یافت ... و من از فرط شادی خود را حلق آویز کردم ... دومین پسرم دست‌اش را به سوی خواننده‌گان دراز می‌کند و می‌خواهد که حرف‌های باباجان‌اش را باور نکنند، زیرا که باباجان‌اش نه تنها بچه، که حتا زن هم نداشت. باباجان‌اش از ازدواج مثل آتش می‌ترسید. پسرک من دروغ نمی‌گوید. او پسر خوبی است. حرفاش را باور کنید. سن کودکی سن مقدسی است. اینها هر گز اتفاق نیافتاد... شب به خیر.



۱* این یک «پارودی»، یعنی تقلید طنز آمیز از نوشته های ویکتور هوگو است.

۲* در فرانسه tocher یعنی درشکه چی



نویسنده: #آنتون_چخوف

مترجم: #احمد_گلشیری



ارسال شده در:
2020-05-07



اطلاعات
ادمین: یه عاشق قصه یه دیونه نویسندگی و غرق در نوشتار و نوشتار
b3a28c53