هوش شنوا|داستان های کوتاه،پندآموز و داستان های صوتی

هوش شنوا

هوش شنوا مرجعی از داستان های کوتاه،پند آموز،کودکانه و دارای داستان های صوتی

دنبال چی میگردی؟ دنبال چی میگردی؟
تمامی حقوق برای سایت هوش شنوا محفوظ است،2019-2040 ©
مُرده‌ها را بیدار نکن
مُرده‌ها را بیدار نکن
مطالعه:شش دقیقه

مرد گفت :" مرده‌ها را بیدار نکن ."

"کدام مرده‌ها را؟" مرد گفت:

"تنهایشان بگذار، رهایشان کن، آزارشان به کسی نمی‌رسد. و کار خوبی نیست که مزاحمشان بشوی. تنهایشان بگذار ."

پرسیدم :

"کدام مرده‌ها را می‌گویی؟ اینجا که مرده‌یی نیست، قبرستان خیلی از این جا دور است. کنار بندر است."

مرد گفت: آنها همه جا هستند. هرجا که تصورش را بکنی گفتم : "خیلی خوب، این مرده‌ها چه کسانی هستند؟ انگار مشروب زیادی خورده‌یی ."

در آن موقع ، چه سال گذشته باشد، چه امسال، یا هفته گذشته یا امروز، مشغول انجام وظیفه یعنی نگهبانی‌ام بودم. از یک مخزن بنزین نگهبانی می‌کردم. یک تفنگ داشتم و یک سرنیزه و مقداری هم فشنگ. مرا در آنجا گمارده بودند که جلوی عملیات ستون پنجم را بگیرم.

در هر حال ساعت دو بعد از نیمه شب بود و تا آن وقت ستون پنجم را ندیده بودم. راستش حتی سگ و گربه‌یی هم در آنجا ندیده بودم. بله، ساعت دو بعد از نیمه شب بود و من هم تنها بودم.

به نقش خودم در جنگ فکر می‌کردم. و به اینکه چگونه وظیفه‌ام را انجام داده‌ام و جنگ با من چه کرده است. چه خوب با هم کار کرده‌ایم و حالا من دارم نگهبانی می‌دهم و از این فکر در خودم کمی احساس غرور می‌کردم.

بعد به رنگ اونیفورم و طول سرنیزه‌ها فکر کردم. و حالا که تک و تنها در جلوی مخزن بنزین ایستاده بودم و می‌دیدم چه نقش مهمی برعهده گرفته‌ام، موضوع را جدی تر تلقی کردم.

ساعت دو بعد از نیمه شب بود. هرکس حق دارد که در این ساعت تنها باشد. نه به این دلیل که سکوت و یا تاریکی بر همه جا حکم‌فرماست، بلکه به این جهت که دنیای کینه‌جو و لعنتی سر در عقبشان گذاشته است و در این تاریکی است که حس می‌کنید به غریبه‌یی تغییر شکل داده‌اید، غریبه‌یی هراس انگیز و گمنام که به نومیدی در انتظار بازگشت است. بازگشتی به وجود پیشین. اما تصور کنید که نتوانستید چنان کنید. و من نیز در همین اندیشه بودم. در این اندیشه که دنیای هراس انگیز و بزرگ زمین، وجودم را در خود گرفته است، وجود مردی را که در جلوی مخزن بنزین به نگهبانی ایستاده و از او بیگانه‌یی هراسان برجای گذاشته است.

برای اینکه خودم را به چیز دیگری مشغول کنم، فکر کردم چقدر وجود آدم‌ها در جنگ و اجرای هدف‌های آن اهمیت دارد.

و در همین اندیشه بودم که آن مرد پیش آمد و گفت: " مرده‌ها را بیدار نکن."

"پسرم به آنها فرصت بده. صدمه‌شان به کسی نمی‌رسد. درون خاک خفته‌اند و به کسی صدمه‌یی نمی‌رسانند. اما تو داری آنها را بیدار می‌کنی. پسرم، بگذار آسوده باشند. "

گفتم:

"من فقط قدم می‌زنم، و این کار هم اسباب زحمت کسی نمی‌شود. صدای پای من کسی را بیدار نمی‌کند. "

مرد گفت:

"تو درست داری روی دنیا قدم می‌گذاری. در همه جا مرده‌ها مجبورند گوش بدهند. کوچکترین صدا آرامششان را برهم می‌زند."

گفتم:

"چاره‌یی ندارم. دارم وظیفه‌ام را انجام می‌دهم. مجبورم با این تفنگ و سرنیزه راه بروم و از این مخازن پاسداری کنم. نمی‌خواهم به کسی صدمه‌یی برسانم و یا کسی را ناراحت کنم. وظیفه من فقط نگهبانی است و بس."

مرد گفت:

" فقط بیست سال است که خفته‌اند. تو مجال و فرصت آرامش به آنها نمی‌دهی. هنوز آن آرامش واقعی را بدست نیاورده‌اند که می‌خواهی بیدار‌شان کنی."

گفتم: همه این حرف‌ها درست، اما من فقط وظیفه‌ام را انجام می‌دهم. من چه تقصیری دارم که آنها بیدار می‌شوند؟ تازه تو کیستی؟ چرا به اینجا آمدی؟ و حالا وظیفه خودم می‌دانم که از تو بازجویی کنم و اگر نتوانی جواب درستی به من بدهی، ناگزیرم اقدامات لازم را به عمل آورم."

مرد پرسید: "قبلا مرا ندیده‌یی؟" گفتم:

اما فکر کردم شبیه کسی است که قبلا او را دیده‌ام، کسی که فراموشش کرده‌ام. شاید خیال می‌کردم که می‌شناسمش.

گفتم: "تو کیستی؟" مرد بی آن که حرفی بزند، نگاهم کرد. بعد از لحظه‌یی گفت: " من پدرت هستم." فریاد کشیدم:

"دروغ است. دروغ کثیفی است. پدرم مرده است. بله او مرده است. قبل از اینکه به دنیا بیایم کشته شد. در جنگ گذشته. با شجاعت تمام پیشاپیش تمام افراد خود جنگید و در "باشندل" از پای درآمد."

مرد گفت: "من پدرت هستم."

درحالی که عرق سردی بر پیشانی آورده بودم و از شدت خشم برخود می‌لرزیدم، تفنگم را به سویش گرفتم و فریاد کشیدم:

"حرفت را پس بگیر. این دروغ کثیفی است که می‌گویی" اما مرد که همان طور ساکت بر جای ایستاده بود گفت: "مرده‌های دیگر گفتند بیایم و از تو خواهش کنم که بگذاری راحت و آسوده بخوابند. آنها قصد صدمه و آزار ندارند."

از خشم به خود لرزیدم. همان طور که تفنگم را به سویش گرفته بودم ، فریاد کشیدم :

"دروغ است. دروغ است !"


و در آن لحظه به صلح و جنگ و پدرم و حرکت هراس انگیز دژخیمان جنگ به روی تمامی زمینها اندیشیدم و به وظیفه‌ام که می‌بایستی انجامش بدهم.

انگشتم را آنقدر به روی ماشه تفنگم فشار دادم که همه فشنگ‌هایش شلیک شده و صدایش صدای مهیب بود و آخرین صدا.



نویسنده: #جی_آر_گیلبرت

مترجم: #همایون_نور_احمر

درباره‌ی نویسنده:

جی.آر.گیلبرت نویسنده‌یی است از زلاند نو که در جنگ دوم به نیروی هوایی پیوست. اخيرا "داستان‌هایش را که در مجلات و نشریات سرزمینش به چاپ رسیده، در مجموعه‌ای با عنوان "خنده و رقص آزاد است به چاپ رسانیده است.

"مُرده‌ها را بیدار نکن" یکی از عمیق ترین داستان‌های این نویسنده است که با طنز گزنده و فضای وهم آلودش آدمی را به اندیشه وا می‌دارد.




ارسال شده در:
2020-05-06



اطلاعات
ادمین: یه عاشق قصه یه دیونه نویسندگی و غرق در نوشتار و نوشتار
b3a28c53