هوش شنوا|داستان های کوتاه،پندآموز و داستان های صوتی

هوش شنوا

هوش شنوا مرجعی از داستان های کوتاه،پند آموز،کودکانه و دارای داستان های صوتی

دنبال چی میگردی؟ دنبال چی میگردی؟
تمامی حقوق برای سایت هوش شنوا محفوظ است،2019-2040 ©
داستان حَـنا
داستان حَـنا

دست یخ‌زده‌ام را میان خاک‌های خشک بهشت زهرا کشیدم. از سرمای هوا بود یا دست‌های من؛ نمیدانم، اما خاک‌ها هم سرد شده بودند و این از گوله گوله شدن‌شان پیدا بود. 

انگشت‌هایم را تا روی سنگ یشمی رنگ امتداد دادم و آرام روی اسمش کشیدم. چند وقت گذشته؟ یک سال... دو سال... سه سال.... نه... بیشتر! پنج سال است که این اتاق تنگ و تاریک و بی در و پنجره مأمن قامت رشید برادر من است. پنج سال است که از آن روز شوم می‌گذرد و پنج سال است که جیغ‌های پر دردم توی دلم خفه شده و همانجا با بغض سنگینی ترکیب شده‌اند. 

اشکی که با سماجت از لای مژه‌هایم پایین آمده بود، دوان دوان خودش را به چانه‌ام رساند و از همانجا روی سنگ قبر لغزید و این بود شروع بارانی که تمام شدنش با خدا بود. 

با هق هق سرم را روی سنگ یخ زده گذاشتم و نالیدم:

_سلام داداشی. سلام پشت و پناهم. سلام یکی‌یه‌دونه‌ی خواهر. سلام دور چشمای عسلیت بگردم. آخ داداشی اون چشمات چقدر زود بسته شد. چقدر زود رفتی و چه راحت تک و‌تنها ولم کردی میون این جماعتِ یه سر و هزار سودا که هرکدوم بخوان یه‌جور برام تصمیم بگیرن... یادته همیشه می‌گفتی من اول پدرتم، بعد مادرت، بعد برادرت؟ پس چی شد داداشی؟ توئم که گذاشتی رفتی پیش مامان بابا... 

حس می‌کردم نفسم دیگر بالا نمی‌آید. هوا بد سوزی داشت ولی این سوز دلم بود که تنم را می‌سوزاند و بخاری که از دهانم خارج می‌شد، راحت داغش را منعکس می‌کرد. نفسی گرفتم و ادامه دادم:

_تموم شد داداشی... پنج سال حبسش تموم شد! امروز دیگه به تهِ خط می‌رسه. می‌‌گن من هنوز به سن قانونی نرسیدم ولی عمو داریوش وکالتم‌و گرفت که بتونم قصاصش کنم. امروز انتقامت‌و می‌گیرم داداشی... قراره همه‌چی به دست خودم تموم بشه...

هنوز ادامه‌ی حرف‌هایم را نگفته بودم که به اجبار با صدای عمو داریوش سر از روی سنگ بلند کردم و نگاهم را به او دوختم.

_پاشو حنا! دادگاه‌مون دیر می‌شه ها. دیر برسیم تا جلسه بعدی رو دادستانی تشکیل بده، یه ماه دیگه هم می‌گذره. بجنب دختر تا مرغ از قفس نپریده...

نفس عمیقی کشیدم و در پاسخ عمو سر تکان دادم و زیر لب از برادرم خداحافظی کردم و از جا برخواستم و سوار ماشین شدیم.

سرم را به شیشه تکیه دادم و اشک‌هایم بی‌قرار تر از باران سرد و تند و تیز زمستانی می‌بارید. هنوز قلب دردم سر جایش بود. قلب دخترکی 12 ساله که توی دستان آن مرد لعنتی، که به خون برادرش آلوده بود، خورد شده بود. دست‌هایم را با غیظ مشت کردم. درست است که سختی کشیدم، اما امروز او آخرین نفسش را می‌کشید و این شاید قلیان درونی‌ام را کمی هم که شده، تسکین می‌داد.

عمو داریوش خودش قبلا همه‌ی کارهای پزشکی قانونی و دادگاه و گرفتن حکم قصاص را انجام داده بود و تنها کاری که باید انجام می‌دادیم این بود که به صحنه‌ی اجرای حکم برویم و من، با همین دست‌ها، همین دست‌هایی که برادرم همیشه بخاطر صاف و کوچک بودن‌شان مرا نازک‌نارنجی می‌خواند، طبق خواسته خودم نفس آن مرد را برای همیشه قطع کنم. همان کاری که او با برادرم کرد.

لبه‌ی چادرم را با یک دست گرفتم و دست دیگرم را عمو داریوش گرفت و آرام گفت:

_عمو اونجا هرچی بهت گفتن گولشون‌و نخوری‌آ. تو ماشاالله دیگه خانومی و عاقل و بالغ! اینارو نبین که گفتن سِنِت قانونی نیست؛ اینا اگه منطق و شعور حالی‌شون بود که اصلا نمی‌ذاشتن قاتلی پنج سال تموم زنده باشه! حواست باشه حنا؛ هرکی هرچی گفت، تو فقط فکرِ خون حامد باش، حله عمو؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

_می‌دونم عمو. خاطرت جمع. شده از جونمم بگذرم نمی‌زارم یارو قِسِر در بره...

عمو‌لبخند کجی زد و دستم را بیشتر فشرد. 

  مأموری با لباس سبز تیره در آهنی بزرگی را برای‌مان باز کرد و از آنجا وارد محوطه‌ای بزرگ شدیم که یک چیزی شبیه به میز بزرگ چوبی وسطش بود و رویش یک چوب استوانه‌ایِ باریک بلند که طنابی که سرش گرد شده بود بهش وصل بود قرار داشت. به گمانم طناب دار که می‌گفتند همین بود. 

آن مردِ قاتل،که حتی با دیدنش هم اخمم توی هم‌ می‌رفت و بغض به گلویم چنگ می‌انداخت، کنار یک مأمور لباس سبز دیگر ایستاده بود و گریه می‌کرد. او دیگر چرا گریه می‌کرد؟ معلوم است! حتما چون می‌خواهد بمیرد ناراحت است...

آن طرف تر مأمور دیگری بود که از روی پوشه‌ای که دستش بود چیزی می‌خواند که من نمی‌فهمیدم چه می‌گوید اما عمو داریوش می‌گفت حکم است. پشت سرش هم یک زن و یک دختر هم سن و سال خودم ایستاده بودند و گریه می‌کردند. آنها را می‌شناختم. خاله و خواهر قاتلِ برادرم بودند. 

حرف مأمور که تمام شد، قاتل روی چهارپایه رفت و طناب را دور گردنش انداختند. عمو دستش را پشت کمرم گذاشت و قدمی جلو رفتم. نمی‌دانم چه مرگم شده بود. پنج سال آرزوی این لحظه را داشتم اما الان، انگار فلج شده بودم...


مرد با چشمان زار التماسم را می‌کرد.

به سختی قدم از قدم برداشتم و خواستم دستم را جلو ببرم که صدای جیغی از پشت سرم شنیدم و بعد کسی به سمتم دویید.

_تروخدا داداشم‌و نکش... تروخدا بهمون رحم کن...

با اخم به آن دختر نگاه کردم. چطور جرعت داشت این حرف‌ها را بزند. 

_رحم کنم؟ مگه وقتی این آدم به راحتی به داداشم چاقو زد و خونش‌وتو محل ریخت، رحم کرد که من الان بخوام دلم به حالش بسوزه؟ مگه اون دلش به حالِ من که قراره تا آخر عمرم تنها باشم و بدون حامی زندگی کنم سوخت؟ تو اصلا می‌دونی قلب درد و تشنج چیه؟ منم نمی‌دونستم! ولی به لطف برادرت فهمیدم... پس ازم بخشش نخواه!

مرد با گریه گفت:

_به خدا حادثه بود، از عمد نزدم. دعوامون شد. خب موقع دعوا هرچیزی پیش میاد... 

اخمم غلیظ‌تر شد و اشکم روان شد. 

_عمد یا غیرعمد، می‌فرستمت بری پیش خودِ خدا که اون محاکمه‌ت کنه.

خواستم چهارپایه را روی زمین بیندازم که همان دختر از پشت بازویم را کشید. 

_یه نگاه به خودت بنداز؟ ببین چقدر ضعیف شدی... چقدر تنها شدی... چقدر بی‌کس شدی... شاید هیچکی نفهمه، ولی من که می‌دونم واسه چیه. تو یه داداش داری که اون‌و ازت گرفتن، همه دنیات‌و گذاشتن تو دو متر خاک و داغونت کردن... اما داداشت دیگه نیست. پنج ساله که رفته! یه نگاه به من بنداز! دلت میاد منم مثل تو بشم؟ منم عین تو، جز یه داداش کسی‌و تو این دنیا ندارم... بخدا منم عین تو تنهام... تروخدا نزار بیچاره شم... می‌گی قلب درد داری اما فکر کردی فقط تو این درو داری؟ به‌خدای بالای سر که منم پنج ساله همین درد بی درمون‌و دارم. اگه تو الان داداشم‌و بی نفس کنی، مطمئن باش قلب منم همینجا از کار میفته...

حرفش که تمام شد، جلویم زانو زد و هق‌هق کرد. چند لحظه نگاهش کردم. شاید دلیل اینکه نمی‌توانستم راه بروم، همین بود. واقعا این من بودم؟ همان حنا، با همان قلب‌پاک؟ پس چطور می‌خواهم جانِ یک آدم را بگیرم؟ اصلا مگر با مردن این مرد، برادرم زنده می‌شد؟ غیر از این بود که فقط یک جنازه دیگر به جنازه‌های بهشت زهرا اضافه می‌شد؟

عمو که دید مرددم، داد زد:

_دِ مگه بهت نگفتم کوتاه نیا دختر! کارت‌و بکن گوش نده به این حرفای دوزاری!

نگاهم بین چشم‌های آن مرد و ‌خواهرش در چرخش بود. حق با این دختر بود. اگر یک نفر دیگر را مثل خودم بی پشت و پناه می‌کرپم، چه سودی عایدم می‌شد؟

 چه عذابی بود خدایا... چه باید بکنم؟ کدام راه درست است؟ بُکُشم؟ یا ببخشم؟

 چشم‌هایم را محکم به هم فشار دادم. برادرم توی همه این سال‌ها چه به من یاد داده بود؟ غیر از اینکه همیشه می‌گفت: «بزار دنیات عین دلت پاک باشه حنانه» پس... شاید بتوانم دنیا را پاک کنم! یا شاید هم دنیای خودم را آنطور که او خواسته بود بسازم! حداقل یک گام که می‌توانم بردارم، نمی‌توانم؟ چطور توانستم حرف‌ها و ‌نصیحت‌هایش را فراموش کنم و به اینجا برسم؟ 

چشم‌هایم را که باز کردم، تصمیمم را گرفته بودم. سرم را سمت عمو داریوش چرخاندم و با چشمانی مطمئن گفتم:

_داداشم به من خودخواهی یاد نداده عمو!

چشم‌های عمو گرد شد. توقعش را نداشت. و خب؛ حق هم داشت باور نکند آن آتشِ تند من یا یادآوری حرف‌های برادرم فروکش کرده است.

همانجا روی زمین نشستم و با گفتنِ «تا نظرم عوض نشده با داداشت از اینجا برو» خطاب به آن دختر، چادرم را روی سرم کشیدم و صدای گریه‌ام با صدای قطرات باران که توی محوطه اِکو شده بود ترکیب شد. اما این بار باران خشن نبود؛ آرام بودم!


#داستان حَـنا 



ارسال شده در:
2021-05-16



اطلاعات
ادمین: یه عاشق قصه یه دیونه نویسندگی و غرق در نوشتار و نوشتار