هوش شنوا|داستان های کوتاه،پندآموز و داستان های صوتی

هوش شنوا

هوش شنوا مرجعی از داستان های کوتاه،پند آموز،کودکانه و دارای داستان های صوتی

دنبال چی میگردی؟ دنبال چی میگردی؟
تمامی حقوق برای سایت هوش شنوا محفوظ است،2019-2040 ©
یک 20 دلاری به او دادم با حیرت گفت
یک 20 دلاری به او دادم با حیرت گفت

یک 20 دلاری به او دادم با حیرت

گفت: شما از آمریکا آمدید؟

برای دیدن خانواده بعد از ۱۶ سال دوری به ایران رفته بودم، یک روز که با اتومبیل برادرم

بودم، در یکی از خیابانهای شلوغ تهران پسری ۱۴ - ۱۵ ساله اجازه گرفت تا شیشه ی ماشین را تمیز کند ...

به او اجازه دادم و اتفاقا کارش هم خیلی تمیز بود، یک 20 دلاری به او دادم با حیرت گفت: 

شما از آمریکا آمديد؟

گفتم بله، بعد گفت امکان دارد از شما چند سوال دربارهی دانشگاههای امریکا بپرسم، به همین خاطر هم پولی از شما بابت تمیز کردن شیشه نمیخواهم رفتار مودبانه اش تحت تاثیرم قرار داده بود .. 

گفتم بیا بنشین توی ماشین باهم حرف بزنیم ...

با اجازه کنارم نشست ... پرسیدم چند ساله هستی؟ گفت ۱۶ ...

گفتم دوم دبیرستانی؟ | گفت نه امسال دیپلم میگیرم ...

گفتم چطور؟

گفت درسم خوب است و سه سال را جهشی خواندم و الان سال آخرم ...

گفتم چرا کار میکنی؟ گفت من دوسالم بود که پدرم فوت شد ...مادرم آشپز یک خانواده ثروتمند است ... من و خواهرم هم کار میکنیم تا بتوانیم کمکش کنیم ...اما درس هم میخوانیم ...پرسید آقا
شنیدم دانشگاههای آمریکا به شاگردان استثنایی ویزای تحصیلی و بورس میدهد ...

پرسیدم کسی هست کمکت کند؟

گفت
هیچکس فقط خودم و خودم ...گفتم غذا خوردی؟ گفت نه ... گفتم پس با هم برویم یک رستوران غذا بخوریم و حرف بزنیم ... گفت به شرط اینکه بعد توی ماشین را تمیز کنم و من هم قبول کردم، با اصرار من سه نوع غذا سفارش داد و با مهارت خاصی بیشتر غذای خودش را در لابه لای غذای خواهر و مادرش گذاشت ...

نزدیک به ۲ ساعت با هم حرف زدیم ...

دیدم از همه مسائل روز خبر دارد و به خوبی به زبان انگلیسی حرف میزند ...نزدیک غروب که
فرید را ...(اسمش فرید بود) نزدیک خانهی خودشان پیاده کردم تقریبا اطلاعات کافی از او در دست داشتم ...قرارمان این شد که فردای آنروز مدارک تحصیلیش را به من برساند من هم به او قول دادم که هر کاری که در توانم باشد برای اقامت او انجام دهم ...

حدود ۶ ماهی طول کشید تا از طریق یک وکیل آشنا بالاخره توانستم پذیرش دانشگاه را تهیه کنم و آنرا با یک دعوت نامه از سوی خودم برای فرید پست کردم ...چند روز بعد فرید بغض کرده
زنگ زد و گفت من باورم نمیشود فقط میخواستم بگویم ما دو روز است تاصبح داریم اشک شوق میریزیم ... با همسرم نازنین ماجرا را در میان گذاشته بودم ...
او هم با مهربانی ذاتی اش کمکم کرد تا همه چیز سریعتر پیش برود ...

خلاصه 6 ماه بعد در فرودگاه لس آنجلس به استقبالش رفتیم ...صورتش خیس اشک بود و فقط از ما تشکر میکرد ...وقتی دو سال بعد به عنوان جوانترین متخصص تکنولوژی های جدید در روزنامه ی نیویورک تایمز معرفی شد به خود می بالیدیم ...
نازنین بدون اینکه به ما بگوید راهی برای آمدن مادر و خواهر فرید پیدا کرد ...
یک روز غروب که از سر کار آمدم نازنین سورپرایزم کرد و گفت خواهر و مادر فرید فردا پرواز میکنند … روز زیبایی بود ..وقتی فرید آنها را دید قدرت حرف زدن و حتی گریه کردن هم نداشت.

فقط برای لحظاتی در آغوش مادر و خواهرش گم شد و نگاهمان کرد و گفت شما با من چه ها که نکردید ...مشغول پذیرایی از مهمان ها بودیم که نازنین صدایم کرد و فرید را نشانم داد که با
یک حوله و سطل آب شبیه اولین بار که در خیابان دیده بودمش داشت اتومبیلم را تمیز میکرد ... از خانه بیرون رفتم و بغلش کردم ..
گفت" میخواهم هرگز فراموش نکنم که شما مرا از کجا به کجا پرواز دادید."

(انسانیت انسانها را به اوج میرساند)



ارسال شده در:
2021-04-25



اطلاعات
ادمین: یه عاشق قصه یه دیونه نویسندگی و غرق در نوشتار و نوشتار