هوش شنوا|داستان های کوتاه،پندآموز و داستان های صوتی

هوش شنوا

هوش شنوا مرجعی از داستان های کوتاه،پند آموز،کودکانه و دارای داستان های صوتی

دنبال چی میگردی؟ دنبال چی میگردی؟
تمامی حقوق برای سایت هوش شنوا محفوظ است،2019-2040 ©
پدرم رفتگر بود یک روز‌ حالش خوب نبود
پدرم رفتگر بود یک روز‌ حالش خوب نبود

💎 پدرم رفتگر بود، یک روز‌ حالش  خوب نبود، بهش گفتم بابا امشب‌ لباسات بده من بجای ت میرم، گفت نه پسرم تو امسال کنکور داری، قول بده فقط درستو بخونی تا جای خوب قبول بشی، شرمنده شدم گفتم چشم، لباسش که پوشید از در بیرون بره گفت قول دیگه یی هم بده، گفتم جانم‌ بابا 

گفت وقتی من مردم سر‌ خاکم یه بامبو بکار و سنگ قبر هم رو خاکم نذار، این قولها رو بهم بده، گفتم بابا این چه حرفیه؟ گفت فقط قول بده.

گفتم چشم.

بابام رفت و دیگه از اون در تو‌ نیومد و همون روز فوت شد.

من موندم و خودم و خودم.

تو شوک بودم و نا امید.

ولی بهش قول داده بودم و باید بهش عمل می‌کردم، بامبو را همان روز دفنش گذاشتم توی خاکش و سنگ قبر هم براش نگذاشتیم.

تصمیم گرفتم خودم رو جمع کنم و فقط و فقط درس بخونم.

انقدر درس خواندم تا اینکه مهندسی عمران قبول شدم، رفتم دوره‌ی لیسانسم را با معدل ۱۹٫۳۵ تموم شد.

اقدام کردم برای اپلای و‌ بورسیه گرفتن تا ادامه‌ی تحصیلم را در دانشگاه مینایو تو شهر اوهایو ادامه بدم، با توجه به رزومه‌ام و معدل خوبم خیلی سریع دانشگاه پذیرفته شدم

حدود ۹ ماه طول کشید تا کارهام انجام بشه و برم‌.

رفتم آمریکا دوره‌ی ارشدم را در دو سال با معدل A گذراندم و برای دکتری تو رشته‌ی خودم اقدام کردم ، همزمان در یک شرکت معتبر استخدام شده بودم و همه چی داشت خوب پیش می‌رفت که ترامپ رئیس جمهور شد و همه چی بهم ریخت.

سرتان را درد نمیارم در آخر مجبور شدم دست از پا دراز تر برگردم ایران‌.

در راه بازگشت خیلی ناراحت بودم و تنها دلخوشی ام این بود مستقیم برم سر خاک بابام و داستان را بهش بگم و ببگم بعد از ۷ سال هنوز سر قولم هستم و بازم درس می‌خونم و کار می‌کنم‌.

رسیدم تهران، مستقیم ماشین گرفتم رفتم سر خاک بابام و شروع کردم باهاش درد و دل کردن، گفتم، از همه چی گفتم براش، بامبو هنوز اونجا بود  نگاهی به بامبو انداختم و آهی از دل کشیدم.

با خودم گفتم یک سیگار بکشم و برم خانه ی مادرم، سیگارم که روشن کردم یکدفعه بابام از زیر خاک اومد بیرون چوب بامبو هم  دهانش بود  به زور  نفس می‌کشید، بامبو رو از دهانش بیرون آورد و سیلی محکمی بهم زد و گفت مطمئن بودم سیگاری می‌شی.

فقط چرا ۷ سال طول کشید؟ کرما نصفمو خوردن؟

#طنز



ارسال شده در:
2021-01-13



مطالب مرتبط
نوبت رقص من هم میشه
2020-05-28 05:02:57

به كسانی گفته می‌شود كه با لجبازی كاری انجام می‌دهند كه باعث اذیت و آزار دیگران می‌شود.....

ادمین
داستان بستنی از کجا شروع شد
2019-11-05 07:40:29

مروری بر تاریخ - دانستنی های عمومی,حتما بخوانید ...

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻩ ﺍﯾﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻫﺮ...

ادمین
خداوند به موسی گفت قحطی خواهد آمد
2021-01-13 00:00:36

معروف است كه خداوند به موسی گفت: قحطی خواهد آمد، به قومت بگو آماده شوند !


موسی ب...

ادمین
استمداد از خداجان
2020-05-25 07:42:53

غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خ...

ادمین
روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت
2020-03-12 05:19:02

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود وپیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بو...

ادمین
داستان عالم بی عمل
2019-12-17 08:17:16

فقیرِ پرخوری را به جرمی زندانی کردند.در زندان هم آرام نگرفت و متنبه نشد و به زور غذای زندانی ها ر...

علیرضا دوست پور
اطلاعات
ادمین: یه عاشق قصه یه دیونه نویسندگی و غرق در نوشتار و نوشتار
b3a28c53